جهار
تصویر یک نفر از پشت که کنار تک درختی روی چمن نشسته و دستانش را دور پاهایش حلقه کرده و به اوج گرفتن هواپیماها نگاه می کند ... در دور باند فرود و هواپیما های کنارش دیده می شوند.
(صدای یک نفر روی تصویر اوج گرفتن هواپیما)
"دیشب خواب دیدم مـُردم. خواب دیدم کشتنم.یه گلوله تو مغزم خالی کردن،قشنگ احساسش کردم .فرو رفتن گلوله ی داغ رو تو مغزم احساس کردم.مغزم متلاشی شد .بنگ!درست از جای شقیقم گلوله رو خالی کردی ، آره رفیق یادم اومد تو بودی که ماشه رو چکوندی ،نمی خواستی مجبور شدی.مجبورت کردن.ترسیده بودم، خیلی. اما وقتی فرو رفت تو مغزم و افتادم زمین با خودم گفتم دیگه مُردم.پسر محشر بود این احساس راحت مرگ همراه با ترس.دیوونه اش شدم دیوونه ی اون لحظه شدم"
داخلی_تاکسی_ظهر
تصویر بسته از نمای پنجره عقب سمت راست پیکان اوراقی.یک نفر کنار در نشسته دستش به دستگیره بالای در است و بی توجه به حرف های دو پیرزن توی تاکسی خیره به بیرون نگاه میکند.دختری می گوید مترو، تاکسی از او رد می شود و چند متر جلوتر می ایستد.دختر سریع در را باز می کند و منتظر می ماند یک نفر کنار بنشیند اما او هیچ حرکتی نمی کند و همچنان به نقطه ای خیره شده .
راننده عصبانی می شود و فریاد می زند : هی آقا برو اونور دیگه بذار خانوم بشینه راه بندون شد اه معلوم نیست چی زده...
دوربین نمای کاملی از صندلی عقب نشان می دهد.
یک نفر به دختر نگاهی می اندازد ببخشید می گوید و سریع از ماشین پیاده می شود تا دختر در وسط کنار زن میانسالی بنشیند .دختر یک دستش مشت است انگار چیز با ارزشی در آن دارد که هرگز نمی خواهد از دستش بدهد. وقتی می نشیند مشتش را روی پایش می گذارد و به آن خیره می شود.صدای پیرزنی ازصندلی جلو می آید
پیرزن:بچه هام می خواستن از ایران ببرنم نشد قسمت نبود
زن میانسال:یعنی چی خانوم قسمت نبود هر چی نمی شه میگیم قسمت نبود اشتباه کردی باید می رفتی اینجا نمی شه نفس کشید اینجا جووناشم ناسالمن...
یک نفر همچنان به بیرون چشم دوخته و دختر به دست مشت شده اش .
پیرزن:چه می دونم نشد دیگه الان خودم با پای خودم می رم فیزیو تراپی هیچکی نیست منو ببره
زن میانسال:ای بابا خانوم تو این مملکت همه یه دردی دارن به خدا خودمونم حالیمون نیست تو چه آشغال دونی داریم زندگی می کنیم هر بلایی دلشون خواست سرمون آوردن بهتر نشد که بدترم شد تا اومدیم یه خورده جوونی کنیم شاد باشیم یه مشت جوون احساساتی ریختن تو خیابونا انقلاب شد چادر سرمون کردن تا اومدیم بفهمیم چی شده جنگ شد آواره این شهر و اون شهرو فرار و...جوونامونو کردن زیر خاک ما که هیچی ما سوختیم این بیچاره ها چی که حتی نمی تونن یه زن بی حجاب و تو خیابونای شهرشون تصور کنن ای خانوم اینجا...
یک نفر چشم از خیابان بر می دارد زیر لب به دختر چیزی می گوید و مشغول گذاشتن هدفن در گوشش می شود دختر همان طور که به مشتش خیره شده پوزخند می زند .
کم کم موسیقی صدای زن را محو می کند ...
تاکسی آرام در ترافیک حرکت می کند .دختر به جلو خم می شود ۵۰۰ تومانی به راننده می دهدو چیزی می گوید تاکسی کنار میگیرد و می ایستد دختر به یک نفر اشاره می کند این بار او سریع از ماشین پیاده میشود .
یک نفر فارغ از صداهای اطراف سرش را به شیشه ماشین تکیه داده و به بیرون خیره شده دختر را می بیند که سلانه سلانه در کنار جوب پهن آب راه می رود و دست مشت شده اش را بالای جوب می گیرد و آرام باز می کند دانه های فیروزه ای گرد یکی یکی از دستش به آب می افتندو در جریان جوب حرکت می کنند. آبی آنها درخشش خیره کننده ای در آب دارد...
خارجی ـ روز ـ ظهر
نیم رخ یک نفر که با آرنج هایش به نرده ی سفید بالکنی تکیه زده و با چشمان تنگ شده از نور آفتاب به دیوار آجری روبرویش خیره شده .او همان طور خیره به دیوار با یک نفر شروع به حرف زدن می کند:
"دیشب خواب دیدم مـُردم. خواب دیدم کشتنم.یه گلوله تو مغزم خالی کردن،قشنگ احساسش کردم .فرو رفتن گلوله ی داغ رو تو مغزم احساس کردم.مغزم متلاشی شد .بنگ!درست از جای شقیقم گلوله رو خالی کردی ، آره رفیق یادم اومد تو بودی که ماشه رو چکوندی ،نمی خواستی مجبور شدی.مجبورت کردن.ترسیده بودم، خیلی. اما وقتی فرو رفت تو مغزم و افتادم زمین با خودم گفتم دیگه مردم.پسر محشر بود این احساس راحت مرگ همراه با ترس.دیوونه اش شدم دیوونه ی اون لحظه شدم"
یک نفر با آرامش تمام تک سیگاری از جیب تی شرتش در می آورد بر لب می گذارد .کبریت می کشد و در دو دست گره شده اش سیگار را آتش می زند و بعد آرام با صدای فوت همان طور خیره به دیوار آجری دود را بیرون می دهد.
- چرا منو کشتی؟
او چند لحظه به دیوار خیره می ماند و بعد در حالی که طعم دود را در دهانش با لذت مزه مزه می کند با اخم رویش را بر می گرداند و به پایین پایش نگاه می کند وبعد سیگار را بین دو انگشت شست و اشاره به دقت به طرف کسی که کف بالکن نشسته می گیرد. دستی از پایین کادر وارد می شود و سیگار را می گیرد.
تصویر کسی که کف بالکن نشسته و سرش را به نرده ها تکیه داده و دستش را به نرده گرفته .تمام صحنه پشت شخص دیوار آجری است.
او پک عمیقی به سیگار می زند و در حالی که مجذوب شکل های دود شده بی حواس حرف می زند: خودم تمومش کردم.خودم تمومش کردم؟ آره من بودم که گفتم قشنگ تمومش کن .نه من نبودم اون بود که به خاطر هم بازی دوران کودکی اش تمومون کرد به خاطر یکی که حالا بزرگ شده و ناباورانه تغییر کرده هیچ آدمی رو می شناسی که تغییر نکنه ؟ می دونی ترسیده بودیم هه دوتامون از جدی شدن ترسیدیم آره اون تمومش کرد من فقط گفتم قشنگ تمومش کنه اونم این کارو کرد همیشه هر کاری می کرد هر چی می گفت اول با تمام وجودش اونو می پذیرفت بعد شروعش می کرد اون شبم وقتی گفت تو می تونی هر چقدر خواستی به دماغ قرمزم بخندی یعنی اینکه من با تک تک سلول های بدنم موافقم که تو این کارو بکنی...
-آخ پسر گلوله ای که تو سرم خالی کردی محشر بود.
تصویر تغییر نمی کند پسر باز پکی به سیگار می زند و دود آرام به اطراف می رود و محو می شود و در حالی که به سیگار کوچک شده نگاه می کند نیم نگاهی به بالا می اندازد
-راستی من کشتمت؟
تصویر یک نفر در همان حالت.
-آره ... اَه تو همیشه انقدر عاشق یه چیزی می شی که گندشو در میاری.گند دوست داشتن،گند رفاقت،گند زندگی ولی پسر گندات محشرن دیوونه شونم. تو بد هچلی افتاده بودم می خواستم فرار کنم خودمو آزاد کنم اما همه دورمو گرفته بودن ولم نمی کردن می خواستم دیوونه شم یه ثانیه هم نشد بنگ! پسر خیلی به موقع بود راحتم کردی از دست زندگی. تو همینی، هستی اصن یه سری از آدما همین جوری ان فداکارن ذاتا فداکارن اما فدا کاریهاشون لعنتیه می فهمی محشر ِلعنتی...
